.: خانه .:. آرشیو .:. پست الکترونیک :.


بازدیدکننده شماره







 

.: در ستایش بطالت :.

چهارشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٧

 
 


سلام. امروز  میخواهم شما را با نویسنده ای توانا، روزنامه نگاری چیره دست و انسان شناسی مبرز آشنا کنم. هرچند که شما عزیزان حتما با نام او و اثارش آشنا هستید، اما دلم میخواست که بتوانم لذت خود را از خواندن مقالات و رسالات او با شما در میان بگذارم:

محمد قائد

همینجا بگویم:

1-نقل قولهای من از ایشان لزوما بمعنای تایید تمام فرمایشات ایشان نیست.

2- تمامی مطالبی که از ایشان در این وبلاگ مطرح میگردد، برگرفته از سایت شخصی ایشان با آدرس www.mghaed.com است.

3- این نقل قولها، با اجازه درج شده در سایت ایشان که مشروط بر نقل ماخذ است، صورت میپذیرد.

4- یکی از مواردی که سعی دارم از سیاق نوشته های ایشان بیاموزم، رعایت حق مولف و استناد دقیق به منابع و ماخذهای مطالب نقل شده است.


از زندگی او چیز دقیقی در وبسایتش نوشته نشده. همین قدر از لابلای مطالبش بر می آید که احتمالا متولد شیراز است و اهل همانجا و ظاهرا تحصیلات لیسانسش را در رشته روانشناسی در دانشگاه شیراز گذرانده  (یادهای دانشگاه شیراز) و سربازیش را در مشهد (تخم مرغهای قشون و چتر من). اگر اورا دانش آموز متوسط به بالایی فرض کنیم و با حساب اینکه حد فاصل سالهای 48 تا 52 شمسی دانشجو بوده است، پس متولد حدود سال 1330 است. اینکه بعد از لیسانس چه مقاطع تحصیلی را گذرانده نیز تاکنون در خلال مطالب ایشان بچشم من نخورده است.

امروز میخواهم در مورد یکی از مطالب ایشان که در بهمن 1383 نوشته شده با شما صحبت کنم.  این مطلب در ستایش بطالت نام دارد و نگاهی دارد بمفهوم تعطیلات در تقویم سالانه ما ایرانیان. این مطلب را بخوانید و نظرات خود را در مورد آن برای من و در واقع برای هم بنویسیم. امیدوارم شروع و آشنایی خوبی با ایشان و نوشته هایش داشته باشید. و امیدوارم بتوانید با مطالب و سبک جدی همراه با جراحی های عمیق و تلنگرهای تلخ و گزنده اما شیرین و سرشار از کنایات طنزآمیز ایشان، مثل من ارتباط برقرار کنید:


 تعطیلات در ایران: در ستایش بطالت

 

در روزهاى آخر اسفند سال 1358، در میان غریو درودها و مرگ برها، در جاهایى دسته هاى دانش آموزان هنگام خروج از مدرسه داد مى زدند: ''تعطیلى پنج روزه / توطئة آمریکاست".  این شعار در پاسخ به تصمیم شوراى انقلاب بود که تعطیلات عیدانة‌ مدارس به پنج روز کاهش یابد. در عمل، محصلها، مثل سال پیش از آن که این تصمیم را نادیده گرفته بودند، تا روز چهاردهم فروردین سر کلاس حاضر نشدند و دیگر کسى دربارة مصوّبة کذایی حرفى نزد.

روى یک سیستم با چه شیوه هایى مى توان کار کرد تا به شکل دلخواه درآید؟ وقتى دستگاهى (مثلاً یک تلویزیون از نوعى کاملاً جدید) مى خریم، مى توان به جاى مراجعه به کتابچه راهنما هر دکمه را به چپ و راست چرخاند و با کلیدها آنقدر بازى کرد تا صدایى از آن در آید و تصویرى پدیدار شود.  در این شیوه، فرد بدون نیاز به داشتن درکى نظرى از سیستم قادر است به آن مسلط شود، زیرا کنترل سیستم براى فردى با هوش متوسط و اطلاعات متعارف طراحى شده است.

در مقابل، چنانچه فرد میل داشته باشد خانه بسازد، یا فرم بینى و ظاهر دندانهاى خود را همزمان عوض کند، براى هر یک از این کارها نیاز به طرحى کلى بر اساس درکى جامع است. کلیّت یک ساختمان را نمى توان به آسانى و بدون خراب کردنش تغییر داد. در تغییر سیماى انسان نیز جراحان چنانچه بدون درکى دقیق از هندسه، آناتومى و فیزیولوژى و در برابر داشتن طرحى غایى به عنوان الگو به ایجاد تغییر در شکل بینى و ترتیب قرارگرفتن دندانهاى فرد بپردازند، آن جمجمه و فک شاید قابل دستکارى مجدد نباشد. برخورد نوع اول تجربى و برپایه آزمایش و خطاهایى تکرارپذیر، و طرز کار دوم مبتنى بر نظریه و داراى نتایجى ماندگار است.
 

آیا مى توان دکمه هاى جامعه را محض امتحان چرخاند تا تصویر ابتدا کمى تیره تر و سپس کاملاً واضح شود، یا باید پیشاپیش مشخص کرد که دقیقاً چه نوع تصویرى مى خواهیم؟ ما در تلاش براى تغییر این جامعه در یک صد سال گذشته بیشتر به کدام از آن دو شیوه عمل کرده ایم؟

مجلة  کاوه در دهة 1920 در برلن در «برنامة ‌عمل براى مدرنیزاسیون»1 تقریباً روى هر چیز قابل تصورى در فرهنگ و جامعه ایران دست مى گذارد و به تغییر آن فتوا مى دهد.

 

آن برنامه خواهان تغییر در تمام جهات و جنبه هاى افکار و رفتار این ملت مى شود، شاید جز در زبان مادرى اش، آن هم لابد به این سبب که با بخشنامه قابل تعویض به زبانهاى اروپایى نیست. امروز که به آن مانیفست و امثال آن نگاه مى کنیم، انگار نه انگار که صد سال گذشته است. آش همان و کاسه همان.  بى سبب نیست که میل به وررفتن با تمام جهات و جنبه هاى جامعه و فرهنگ در همة‌ ما تا این حد قوى مانده است.

 

از جمله نکاتى که در چند سال گذشته موضوع بحث شده تعطیلات است.  کسانى مى گویند تقویم هیچ کشورى تا این اندازه پر از تعطیلات نیست. چنانچه چهارشنبه در ایران تعطیل باشد، طى نزدیک به دو هفته کارى، ارتباط ایران با جهان سیاست و بازرگانى به یک دوشنبه و سه شنبه محدود خواهد شد زیرا شنبه و یکشنبه ها در سراسر غرب و شرق تعطیل است. تعداد روزهاى تعطیل ایران، سواى جمعه ها، به 25 روز مى رسد و اگر یکى از اینها نزدیک جمعه قرار گیرد بهمنى از تعطیلات سه و چهار روزه فرو خواهد ریخت (اصطلاح «بین التعطیلین» حاصل همین تقارن فرخنده است). منتقدان مى گویند باید به این وضع پایان داد و فقط چند روز تعطیلات ملى و همزمان و سراسرى، ترجیحاً در گرمترین روزهاى تابستان، در نظر گرفت.

اما بحث که به تجدیدنظر در روزهاى تعطیل مى رسد، اختلافهاى خرده فرهنگ ها عیان مى شود. برخى مى گویند تعطیلات نوروز که براى افرادى به بیست روز هم مى کشد بیش از حد طولانى است و بین دو تا پنج روز کفایت مى کند. در مقابل، کسانى نظر مى
 دهند که باید یا تولد فرد را تعطیل اعلام کرد یا وفات او را، نه هر دو را.  از این گذشته، ماه رمضان را که کشور نیمه تعطیل است مى توان دست کم معادل پانزده روز تعطیلات به حساب آورد و قیمتها پس از این ماه ناگهان صعود مى کند تا رکود پیشین جبران شود.  پس نوروزم به رمضانت در.

یکى از مواردى که بحثى کاملاً فنى خودش را نشان مى دهد (یا در واقع خودش را نشان نمى دهد) در تعیین عید فط
ر است. از آنجا که در ایران تقریباً هر موضوعى خودبه خود حاوى جنبه هایى سیاسى و اسرارآمیز است، این نکته بدیهى اغلب نادیده مى ماند که در نخستین روز هر ماه قمرى، هلال ماه نو در نیمه شمالى ایران مدتى بسیار کوتاه تر از آن دیده مى شود که بتوان اسم آن را یک روز کامل گذاشت. همچنان که صبح هر روز در دهلى زودتر از تهران، و در تهران زودتر از پاریس شروع مى شود، شروع ماه قمرى در آستارا نسبت به بندرعباس تأخیر دارد.

با توجه به اینکه تقویم قمرى (با 11 روز اختلاف در سال) با تقویم خورشیدى هماهنگى پذیر نیست (و کسى که بنا به تقویم قمرى 91 سال سن دارد عرفاً 88 ساله است) براى رفع مشکل تعطیل عید فطر و بگومگویى که هر سال کسالت آورتر از پیش مى شود فقط یک راه وجود دارد:  تعیین دو روز در تقویم رسمى به این مناسبت.

از دهة 1300 که ایران داراى تقویمی ادارى بر پایة تاریخ شمسی شد، عید فطر همواره روز دوم بود زیرا جایگاه قدرت و حکومت در نیمه شمالى ایران قرار دارد و مى گذاشتند مردم نیمة جنوبى هر طور که دوست دارند در این باره عمل کنند.  امروز که صداى بندرعباس هم به اندازة صداى آستارا شنیده مى شود، در میان خلق اختلاف افتاده که عید فطر کدام روز است.  اما روز واحدى وجود ندارد و مدارها و موقعیت زمین و ماه اجازه نمى دهد چنین روزى وجود داشته باشد.  مى بینیم که براى تنطیم مناسبات در جهت برابرى اجتماعى، در مواردى باید شمار تعطیلات را افزایش داد.

 

جامعه از تعطیلات استقبال مى کند اما نه از هر نوع تعطیلى براى هر کس. در سال 1342 برنامة‌ دبیرستانها به این صورت در آمد که هر صبح به جاى سه درس، چهار درس باشد و دو تا بعد از ظهر به فوق برنامه اختصاص یابد. در عمل، چون فوق برنامهاى وجود نداشت آن دو بعد از ظهر دبیرستانها تعطیل بود. و پدر و مادرها دوست ندارند بچه ها ول بگردند. مدرسه مسئول است چراغ علم و دانش را فروزان نگه دارد، اما پیش از این کار، موظف است بچه ها را در گوشه کنارى جمع کند تا به خودشان و به دیگران و به اموال خصوصى و عمومى آسیب نرسانند. برنامة آزمایشى در سال تحصیلى بعد رها شد. سى سال بعد وقتى برنامه ترمى واحدى راه انداختند باز هم فکر نکردند که بچه ها در ساعتهاى تعطیل بین دروس باید کجا بروند و چه بکنند.

 

چه کسى از تعطیلی بیزار است و این نواهای مخالف از کجاست؟ در ایران چندین گروه بزرگ و مؤثر، کارى به تعطیلات ندارند و راه خودشان را مى روند. اول، کشاورزان. دوم، کسانى که در کار ساخت و سازند. سوم، صنعت نفت.  مى ماند یک رشته پولساز دیگر، یعنى صنعت خودروسازى که اگر لازم ببیند و بازار داشته باشد نصف شب هم خط تولیدش را روشن نگه خواهد داشت.

بسته بودن مغازه ها و تعطیل بودن اداره هاى دولتى نه تنها زیانى به جامعه نمى رساند بلکه ممکن است جزو الطاف خـَـفیـّـه باشد زیرا رفت وآمد در شهرهاى بزرگ ایران بیش از آنکه سود به همراه داشته باشد باعث ضرر و زیان براى سلامت افراد و براى محیط زیست است.  از معدود کسانى که شاید از کاهش رفت وآمد زیان ببینند دارندگان وسایل مسافرکش اند.  حرکت این وسایل به بسیارى از شهروندان کمک می رساند اما جاى تردید است که، در مجموع و خرج در رفته، سودی قابل توجه عاید اقتصاد ملى کند.

همچنان که اشاره شد، بیش از یک قرن است که ما هر دکمه و پیچى را در برابر خویش ببینیم مى چرخانیم، به این امید که تصویر مطلوبى که در ذهنمان نقش بسته است روى پرده بیاید. صد سال پیش گمان مى رفت ایجاد پارلمنت (به تقلید از بریتانیا) فوراً به تأسیس فابریک (به سبک آلمان) خواهد انجامید و مملکت یکشبه ترقى خواهد کرد. ایجاد پارلمنت وطنى، بیش از هر چیز، پرده از اختلافات برداشت؛ و تأسیس کارخانه نه تنها از نارضایى خلایق از وضع موجود نکاست، بلکه دامنة‌ انتقادها را گسترش داد.

امروز صاحب کارخانه ها هستیم و پارلمانى داریم که بیا و ببین.  الگوى ما دوبى، سرمشق دوبى مالزى، و مربّى مالزى سنگاپور است.  با این همه، همچنان در فکریم که چه باید کرد تا این فاصله (یعنى فاصله ایران و دوبى) بیش از آنچه که هست نشود (دیگر رسیدن به پاى مالزى و سنگاپور مطرح نیست).  یکى از تفاوتها این است که چنان کشورهایى به اندازه ایران تعطیل نمى کنند. از این رو، مى پنداریم بد نیست این یک کار را هم انجام بدهیم تا شاید معجزه اى رخ دهد.

کاهش تعداد تعطیلات (اگر واقعاً لازم باشد) به توافقى 50-50 میان خرده فرهنگ ها نیاز دارد اما چنین بحثى در میهن آریایىـاسلامى لاجرم با داد و فریادهاى خشماگین همراه خواهد بود. کسانى اعتقاد دارند شمار تعطیلات شرعى هنوز براى بزرگداشت شعائر کفایت نمى کند. چند سال پیش که مؤمنان در مجلس شوراى اسلامى تصمیم گرفتند روز وفات امام هشتم را جانشین سالروز تولدش کنند، ناظران بدبین استنباط کردند هدف از این اقدام به هم ریختن کاسه کوزه مرفـّهان بیدردى است که از هر فرصتى براى گردش و تفریح و پیتزاخوارى سوءاستفاده مى کنند.

از سوى دیگر، کسانى اعتقاد دارند که، از جمله، بجاست روز مهرگان و روز قبل یا بعد از شب یلدا هم تعطیل باشد تا بتوان عنعنات ملى را بیشتر گرامى داشت. در صف آرایى عاشقان شعائر و هواداران عنعنات، تعطیل 29 اسفند هم مانند چراغى در باد پت پت مى
 کند و سرنوشت آن به قیام و قعود دیگرى بسته است تا از صفحة تقویم حذف شود. درهرحال، چنین روزى، بدون مصوّبه یا با مصوّبه، تعطیل خدایى است، حتى اگر سال کبیسه باشد.

مضمون مقاله اى از برتراند راسل با عنوان «در ستایش بطالت» (1932)
2  بسط این نظر است که در شرایط کنونى و با دستگاههاى امروزى، چهار ساعت کار در روز براى تأمین نیازهاى مردم در جوامع صنعتى کفایت مىکند. راسل، همانند بسیارى از روشنفکران هموطنش و نیز در سراسر غرب، در آن دهه ستایشگر پیشرفتهاى اتحاد شوروى بود. با این همه، در مقاله اش مى پرسد چرا در نخستین جامعة‌ سوسیالیست و مترقى جهان، همچون جوامع سنتى طى قرون، مردم را به خرکارى وا مى دارند.

مى نویسد اغنیا طى تاریخ اصرار داشته اند به فقرا بقبولانند که کار ذاتاً براى آدمیزاد خوب است و اوقات فراغت و تعطیل به درد خلایق نمى خورد، در حالى که ذرّه اى به این حرف اعتقاد نداشته اند چون طعم شیرین زندگى در بطالت و برخوردارى مداوم از فراغت را چشیده اند. به نظر نویسنده انگلیسى، کارکردن ضرورتى است ناخوشایند، نه فضیلتى مطبوع، و چه بهتر که فقط در حد نیاز انجام گیرد.

راسل، مانند بسیارى از مردم خوشبین آن عهد، گمان مى کرد مسائل اقتصادى چنان یکى پس از دیگرى حل و رفع شده اند که جاى تعجب دارد چرا در جوامع سرمایه دارى یکى اضافه کارى مى کند و براى یکى کار نیست. گذشته از این نوع ساده بینى که در آن روزگار رایج بود، روى نکته اى انگشت مى گذارد که همچنان قابل دفاع است: خلاقیت انسان زمانى شکوفا مى شود که اوقات فراغت کافى براى تأمل داشته باشد، وگرنه پس از روزى چهارده ساعت بیل زدن تنها کارى که از قربانى برمى آید این است که بیفتد و به خوابى سنگین فرو برود. مى نویسد حتى آزادى کارگران از بردگى را کسانى پى ریخته
 اند که از فراغت و فرصت فکرکردن برخوردار بوده اند.

در نگاهى کلى به اوضاع و احوال ایران، جاى تأمل دارد که چرا ناخرسندى از شمار تعطیلات هم به فهرست دور و دراز نارضایى ها افزوده شده است. شاکیان قاعدتاً باید در صف کسانى باشند که دنبال کار مى گردند و از تعطیلات و بیکارى دلخورند (اشاره کردیم که در فعالیتهاى اقتصادى واقعى، تعطیلات لزوماً به معنى رکود نیست). اما مى بینیم برخى اهل اداره و مدرسه و دانشگاه هم در شمار منتقدانند. در اداره ها براى انجام چه کارهایى وقت کم دارند و با افزایش روزهاى کارى چه تحولى ممکن است است روى دهد؟ تقریباً از همه مى شنویم که محل کارشان آکنده از علاّفى است، اما همان گوینده مدعى است که شخصاً و استثنائاً مثل خر کار مى کند. گذشته از همه چیز، واداشتن محصل و دانشجو به حضور در سر کلاس درس در روز پنجم فروردین به یقین از ناممکن هم ناممکن تر است، هرچند که تعطیلات عید نوروز براى بسیارى از آنها ــــ‌ و بسیارى از خلایق ـــــ‌ روزهایى است سراسر بیهودگى، خمیازه، کسالت، تخمه شکستن و انتظار براى پایان آن.

 


با این همه، شاید نیازى واقعى به کاستن از شمار تعطیلات وجود داشته باشد، یا شاید چنین احساسى رفته رفته شکل مى گیرد. یک طرف بحث، میل به دستکارى کلیدها و دکمه ها به امید تحولى نجاتبخش است. طرف دیگر، موضوع وقت و مفهوم زمان است.  فیدل کاسترو طی دیدارى رسمى از تهران در اردیبهشت سال 1380، براى دریافت یکی از همین دکتراهای افتخارى در دانشگاه تربیت مدرس حضور یافت.  هنوز بیش از 45 دقیقه صحبت نکرده بود که میزبانان نگران شدند مبادا کاسترو، مثل کارى که در کوبا مى کند، بخواهد هفت هشت ساعت به سخنرانى ادامه بدهد.  از این رو، یادداشتى براى او فرستادند.  کاسترو که مرد صریحى است پشت میکرفن گفت: «در ایران همه چیز هست. تنها چیزى که پیدا نمى شود وقت است چون کاغذ مى فرستند که زود تمام کن.» اگر رهبرى که مردمش را به هرچه بیشتر کارکردن تشویق مى کند معتقد است در ایران وقت پیدا نمى شود و این مردم براى شنیدن هفت ساعت سخنرانى وقت ندارند لابد تشخیصش خطا نیست.
 

هر چیزى را مى توان به تدریج اندکى بهتر کرد. اما در شرایطى که میلیونها احتمال ناشى از یک تغییر اجتماعى را نمى توان پیش بینى کرد، حداقل کارى که از صاحب نظران بر مى آید این است که احساس خویش را نادیده نگیرند. فرد اگر حرفى را صادقانه و از روى احساس قلبى اش بزند و حتى اشتباه کند (مثل راسل که حرفش را سراسر درست نمى دانیم اما همچنان از خواندن نوشته اش لذت مى بریم) بهتر است تا پیچیدن نسخه هایى بخشنامه وار بنا به مصلحت و موج و مد. ایران در صد سال آینده ممکن است شبیه مالزى بشود یا نشود. درهرحال، گاهى اندکى خلوت تر شدن خیابانهاى ایران موهبتى است باصرفه که حتى نزد بى احساس ترین مدیران و اقتصاد دانان باید خوشایند باشد.

 بهمن 1383


1 " تعلیم عمومى و خودکشى براى عمومیت آن، نشر کتب مفیده و ترجمه کتب فرنگى، ترویج فوق العاده و خیلى زیاد از انواع ورزشهاى بدنى به ترتیب اروپایى، اعلام جنگ بى امان برضد تریاک و وافور، حفظ زبان ملى یعنى فارسى از فساد، جنگ بر ضد تعصبات جاهلانه و مساوات تامه حقوق پیروان مذاهب مختلفه، حفظ استقلال ایران، جنگ شدید و آتشین بر ضد دروغ، برانداختن صفت خبیثه اسباب چینى و دیپلوماسى که اخیراً بدبختانه در زیر این عنوان در ایران شایع شده، برانداختن رسم ننگین عشق غیرطبیعى که از قدیم الایام یکى از بدترین رذایل قوم ما بوده و یکى از موانع عمده تمدن است، جنگ بر ضد شوخى و هزل و مبالغه و یاوه سرایى و پرگویى و سعى در ایجاد خصلت جدى بودن در میان مردم ایران، و احیاى سنن و رسوم مستحسنه قدیمه ملى ایران."

 

 

 

2 In Praise of Idleness

*  فصلنامة  سفر،  شمارة ششم، مهر 1384

 

 

امیدوارم مورد پسندتان واقع شده باشد. میتواند موضوعی برای بحث باشد. خوشحال میشوم اگر نظرات خودتان را برای هم بگذارید. به امید روزی که ایشان هم خود وارد حلقه مباحث ما شوند.

 

 
 

مرتضی

 

.: سلام دوباره :.

چهارشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٧

 
 

سلام و با پوزش مفصل از غیبت طولانی. هرچند مطمئن نیستم که چندان مشتاق خواندن مطالب من بوده باشید که از غیبت طولانی ام ناراحت شده باشید، اما بحکم وظیفه، خودم را موظف میدانم که از بابت این غیبت طولانی از شما عذرخواهی کنم. بخواست خدا سعی دارم که از این پس با تواتر کمتر و با رویکردی جدید به مسائل و اطراف خود بنگرم و نظرات و دیدگاه های خودم را صمیمانه به قضاوت شما عزیزان بگذارم. در این راه حتما نظرات شما دوستان، فرصتی است برای همدلی و ایجاد فضای تعامل آرا برپایه احترام متقابل.

 

باراک اوباما و همسرش در دوران مبارزات انتخاباتی

 
 

مرتضی

 

.: نميدانند پس نميمانند :.

جمعه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٥

 
 

اسلوبودان میلوسویچ رهبر صربهای بوسنی را درحالیکه در سلول خود در لاهه مرده بود، یافتند. و اینچنین عمر یکی از آخرین بازماندگان مکتب ناسیونالیسم افراطی پایان یافت و  نگاه پیگیرانه و پراز درد مادران و ستمدیدگان بسیاری از مردمان سرزمین بالکان بی پاسخ ماند. اما درد و اندوه بی پایان آنان چگونه زاده شد؟  

پس از اینکه در سال 1991 اسلوونی و کرواسی دو جمهوری از شش جمهوری فدراسیون یوگوسلاوی ، استقلال خود را اعلام کردند، در بوسنی و هرزگوین جمعیت های مسلمان و کروات برای استقلال جمهوری های خود به دولت فشار آوردند. صربهای بوسنی سارایوو  را محاصره میکنند و 70 درصد کشور را در اختیار خود میگیرند. از اینجا فاجعه آغاز میگردد. دیگر اهمیتی ندارد که سازمان ملل شش نقطه را مکان امن اعلام کرد و این بیانیه رعایت نشد. دیگر اهمیتی ندارد که حتی بعد از انعقاد صلح دیتون در مارس 1994 و نیز در ژوئیه 1995 مناطق امن زپا و سربرنیتسا توسط صربها تصرف شد. حتی مداخله ناتو هم کم اهمیت مینماید.

دادگاه بین المللی جنایات جنگی در یوگوسلاوی سابق که آغاز شد، دنیا کمی متوجه بعضی امور شد. عبارت پاکسازی قومی بالاترین تعریف ( به معنای بزرگتریت جنایت ) در ردیف جرایم دادگاه بین المللی لاهه است. رادوان کارادزیچ و اسلوبودان میلوسویچ تا توانستند کشتند. و افراد تحت فرمان آنان تا توانستند بر جان و مال و حریم افراد مظلوم   بی پناه و غیر نظامیان بدون اسلحه تاختند. تجاوز بی محابا ، به صورت گروهی ، به شکل شبانه روزی و به مدت بیش از یک ماه به یک دخترمسلمان – تنها و تنها یک دختر – در قسمتی از جنگلهای سرسبز بالکان تنها به دلیل حصول اطمینان از بارداری او صورت گرفته است.

زیادند نمونه های گزارش شده از این رفتار غیر انسانی. حتی نام رفتار حیوانی نیز برای توصیف چنین حرکتی مهربانانه مینماید.

کوفی عنان میگوید:" متاسفانه در دنیایی زندگی میکنیم که افراد را به خاطر کشتن یک فرد محاکمه میکنند نه به خاطر کشتن 000 100 نفر ."

200 هزار کشته ، 2 میلیون آواره و 600 هزار پناهنده حداقل آمار ثبت شده در اسناد و مدارک سازمان ملل متحد در رابطه با مناقشه بوسنی بدون احتساب قربانیان کزوو  است.

سخن اینجاست که آیا هنوز باید در انتظار کوچک مغزان کوته فکری مثل کارادزیچ و حیوانی مثل میلوسویچ باشیم؟ نگاهی به صندلی میلوسویچ در جایگاه شیشه ای اش در دادگاه لاهه و در گزارشهای خبری بیاندازید. یا صدام را وقتی دستگیر  کردند به خاطر می آورید؟

حقارت از چشمان کم خواب سردار قادسیه میبارید. وقتی که در مسجد قصرشیرین با تبختر تمام پای میگذاشت تا نماز پیروزی در استان محمره ( نامی که برای استان خوزستان گذاشته بود ) بخواند، حتی به مخیله اش هم خطور نمیکرد که روزی در حفره ای و با چراغ قوه لای موهایش را برای یافتن شپش جستجو کنند، در حالیکه دو پسرش چندی قبل کشته شده اند و دو دامادش را نیز خودش پس از حکم امان به قتل رسانده بود. نگاه خاموش، حقیر و تنهای میلوسویچ در سلول شیشه ای لاهه یادآور سرنوشت محتوم همه کسانی است که به نوعی انسان را با تمام آمال و آرزوهایش هدف امیال حقیر خویش قرار می دهند. امروز او رفته است. فرقی نمیکند چه اورا کشته باشند یا خود مرده باشد. مهم اینست که ویترینی از مقامات دولتی و غیردولتی از عدم پایان محاکمه او ابراز تاسف میکنند. میلوسویچ مدتها قبل از مرگش مرده بود. تنهایی و انزوای تفکر او حکم مرگش را داده بود. روزیکه صدام پای بر خون جوانان این کشور نهاد، ندانست بر دامی میرود که در پس آن داد الهی است.  میلوسویچ نیز قطعا تا لحظات آخر عمر بر همان میثاقی ماند که انور خوجه یا ایدی امین ماندند. "دیکتاتورها بیش از هر چیز اسیر نادانی و ناشنوایی خویش اند." و این همان مکر الهی است که گاه از آستین یک قدرت فایقه در می آید تا ظالمین را به ظالمین مشغول سازد و گاه از دل فریاد خروشان یک ملت. بیداد ظالمان به جهان پایدار نمیماند، اما در پس این محصول شیرین قطعی، دریایی از خون مظلومان ستمدیده،  دلمه بسته که تلخی آن سالهاست در کام بشریت رسوب کرده است.

انسانیت هنوز انتظار میکشد. چرا که در برابر ددمنشی انسان تاب مقاومت از کف رفته است.

"در زندگی دردهایی هست که..."

 
 

مرتضی

 

.: خط تيره زندگی :.

پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 
 

من از مردی سخن میگویم که عهده دار شده بود

در مراسم تدفین دوستی، سخن بگوید

او به تاریخ های روی سنگ مزار او اشاره کرد

از آغاز... تا پایان.

 

او یادآور شد که اولی تاریخ زاد روز وی است

و اشک ریزان از تاریخ بعدی سخن گفت،

اما او گفت آنچه بیش از همه اهمیت دارد

خط تیره بین آن دو تاریخ است

(1934-2003)

 

زیرا این خط تیره تمام مدت زمانی را نشان میدهد

که او بر روی زمین می زیست...

و اکنون فقط کسانی که به او عشق میورزیدند

میدانند که ارزش این خط کوچک برای چیست.

 

زیرا اهمیتی ندارد که دارایی ما چقدر است،

اتومبیل ها... خانه ها...پول نقد،

آنچه اهمیت دارد این است که چگونه زندگی کنیم و چگونه عشق میورزیم

و چگونه خط تیره خود را صرف میکنیم.

 

بنابر این، در این باره سخت و به تفصیل بیاندیشید...

 

آیا چیزهایی در زندگیتان هست که بخواهید تغییرشان دهید؟

چون ابدا نمیدانید چه مدت زمان باقی مانده،

که بتوانید آنرا نوآرایی کنید.

 

اگر فقط میتوانستیم طوری آهسته حرکت کنیم

که آنچه را درست و حقیقی است، دریابیم

و همیشه کوشش کنیم تا بفهمیم که دیگران چه احساسی دارند،

 

و در خشمگین کردن، کمتر چالاک باشیم

و قدردانی بیشتری از خود نشان دهیم

و در زندگی خود به مردم چنان عشق بورزیم

که قبلا هرگز عشق نورزیده ایم.

 

اگر با یکدیگر با احترام رفتار کنیم

و بیشتر لبخند بزنیم...

و به خاطر داشته باشیم که این خط تیره ویژه

ممکن است فقط مدت کوتاهی ادامه داشته باشد.

 

بنابراین، وقتی مدح شما خوانده میشود

و اعمال شما در دوره زندگی بازنگری میشود...

آیا سرافراز خواهید بود از آنچه خواهند گفت

درباره اینکه شما خط تیره خود را چگونه صرف کردید؟

 

اگر شما این پیام را دریافت کرده اید مفهومش این است که شما

برای کسیکه آنرا فرستاده است واقعا جایگاه ویژه ای دارید.

 

 

* با سپاس فراوان از دوست عزیزم احسان

 

 
 

مرتضی

 

.: کارنامه انسانيت در گذار از درد :.

دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 
 

دوستان عزیز

متنی که در زیر میخوانید، مقدمه کتاب " مرگ سالوادور آلنده" نوشته گابریل گارسیا مارکز است که توسط یارتا یاران ترجمه و انتشارات زمستان آنرا برای چاپ دوم در پاییز 78 منتشر کرده است. این مقدمه نوشته مترجم محترم میباشد. آنرا بخوانید و لطفا کمی فکر کنید. آنچه که در تحسین این متن میتوانم بگویم صراحت جراحانه آن است. اما در طول این 6 سال که از خرید این کتاب توسط من میگذرد و با وجود تکرار مکرر آن برای شاید بیش از صد بار ولی هنوز نتوانسته ام نسبت خود را با مطالب گفته شده در آن بیابم. موافق یا مخالف؟ اجازه دهید کمی در مورد آن باهم فکر و گفتگو کنیم. منتظر نظرات شما هستم و اگر چنانچه تمایل داشتید با لینک دادن به این مطلب دوستان خود را هم به این جمع اضافه کنید. شما را با آن تنها میگذارم:

 

تاریخ آدمی، در میان تاریخ موجودات دیگر ، به هزار ضرب و زور، اگر در شمار افتخار آفرینها قرار گیرد، بی آبروترین آنها نیز هست. توده درهم بیشکلی بنام مردم، در طول مشکوک تاریخ بی آبروی خود، پیغمبران خود را کشته، امامان و قدیسان خود را زهر داده، بزرگان خود را از یاد برده، و هرچه و هرکه را دم دستش رسیده مصرف کرده و آنچه و آنکه را که مانده تخریب کرده و تازه دست آخر طلبکارانه ترین قیافه ممکن را بخود گرفته است.

این رفتار رنجی را بر نوع بشر هموار کرده که در انواع موجودات دیگر، مانند ندارد. هر دو روی سکه با اعتبار تاریخ موجودات دیگر یکیست: معصومیت. اما معصومیت، یک روی سکه بی اعتبار تاریخ آدمیست. این روی فریبنده – که بر حقی را چون داغی دایمی بر خود نقر کرده- بدون چرخاندن آن روی دیگر نمیتوان گرداند، اگرچه بسیاری سعی در چرخش از بن غیرممکن آن دارند. روی دیگر این سکه، خباثت و بیرحمی است. و این یکبار دیگر، اثبات میکند که به معصومیت آدمی نمیتوان اعتماد کرد. این سکه سرگردان و گاه گم اگر آخر کار سر از کوره رستگاری درنیاورد تا در آن آب شود، نشانی است قابل کشف بر بطالت دردناک و مضحک آدمی.

رستگاری در رفتن راه تا به انتهاست، در انجام هرکار به تمام و کمال: فضیلتی که عظمت آن برابر با بخشایش هماهنگی به آشوب عشق است.

غیاب جسمانی وجود کسانی که راه را تا به انتها رفته اند و پیمان نشکسته اند حضور اساطیری و روحانی آنان است که این بازی بی شکوه روزمرگی را بدل به ساحتی از امکان جاودانگی میکند.

مردم به اسطوره نیازمندند، نه از آنرو که بکوشند تا خود را سزاوار مقام آن کنند، بلکه بیشتر از این رو که آنرا بدل بخود کنند، نفی کنند، بخاکش بکشند و دست آخر فراموشش کنند.

مردم، در برابر چیزی که از جنس آنان نیست، کاری جز نفی و طرد نمیدانند. این رفتار دلازار، تسمه از گرده انسانیت انسان کشیده است. مهم نیست که آن دو کلمه حرف حساب از دهان چه کسی بیرون می آید، مهم آنست که میشود آیا در پناه سایه او احساس امنیت کرد یا نه؟ ایندو- یعنی حرف حساب و امنیت – دوام چندانی در کنار هم نداشته اند، زیرا مردم به نفاق دلخوشترند، میانه چندانی با حرف حساب ندارند، بیشتر اهل وهمند تا فهم، و میخندند به ریش کسانی که در حسرت فهم درست میمیرند و تازه اگر نخندند در کناری به تماشا می ایستند و دست بالا میگریند. انکار و تایید، به یک اندازه دلگیرکننده است آنهم برای کسی که اهل هماهنگی است.

آزار دادن و آزار دیدن و از هردو لذت بردن، این رفتار سادومازوخیستی راز بقای دولتمردان و مردم است – در مقام دو عاشق و معشوق هندوانه زیر بغل هم بده – که همیشه هستند، یکی کمتر و یکی بیشتر. دوام تاسف برانگیز افکار سفیهانه قدرتمندان مخبط دنیا از همین جاست که آب می خورد.

سرنوشت آنکس که آزار میبیند دو صورت ممکن بیش ندارد: یا بدل به شکنجه گر خود میشود یا انسانی از آب در می آید که به یمن وجود او نه کسی آزار میبیند، و نه کسی امکان آزار دادن می یابد. دنیا، در صورت نخست بقای خود را در مصرف و تخریب می یابد و در صورت دوم، مکان معرکه ای باری زندگیست به نیایش هرآنچه جلوه ای از والایی و فرزانگیست. گرچه فرزانگان، سرانجام، خونبهای آنچه اند که با ایثار، به آن عشق ورزیده اند.

" حلاج از خلق به دار آمد. "

همیشه در مراسم اعدام آزادیخواهان، تعداد مردمی که به تماشا ایستاده اند ده ها و صدها و هزارها برابر تعداد جلادان و مزدوران بوده است. در اواخر دوران انقلاب مشروطه، زمان حمله روسها به تبریز، یک گروه ده نفری سالدات روس ، در برابر انبوه جمعیتی که میدان جلو سربازخانه را پر کرده ، ثقه الاسلام و دو برادرزاده ستارخان و پسر دوازده ساله علی موسیو را بر دار میکشند: مردم ناظرند. پنج سال بعد، یک گروه قزاق، در سبزه میدان رشت که پراست از مردم، دکتر حشمت را اعدام میکنند: مردم ناظرند. آیا جنایت، تنها بدست همان چند تن اندک صورت میپذیرد؟

مردم، همیشه پیمان شکن بوده اند.

آلنده، یک تنه، تا آخرین دم، در برابر ارتش وحشی شیلی پینوشه ایستاد. دکتر محمد مصدق، چهارده سال در تنهایی و تبعید، تقاص مردمی را پس داد که رویای آزادی در پناه قانون را به امنیت در قفس ماندن فروختند...

من نه آنروز گمان شکن 28 مرداد را دیدم و نه آن تصویرآشنای دکتر حسین فاطمی که کاخ شاه را مهر و موم میکند و باد کراواتش را به روی شانه اش انداخته، اما اقتدار نفسی مانوس که این هردو را برای من روایت کرد تصویری زنده از آنها ساخت، همسنگ آن تصویر دکتر مصدق در دادگاه نظامی، با آن یورش شیرآسایش به سمتی که دست را به سوی آن نشانه رفته و آن تصویر دیگر در بیابان خالی احمدآباد،پشت به دوربین، پشت به مردم، پشت به همه چیز: واگذاشتن دنیا به اهلش.

بیهقی هزار سال پیش نوشت:" احمق مردا که دل در این دنیا بندد که نعمتی بدهد و زشت بازستاند." 

  

 

 
 

مرتضی

 

.: سخنی با خوانندگان :.

جمعه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 
 

هميشه می انديشيدم که تنوع شعوب و عقايد نوع بشر يکی از شورانگيزترين فصول خلقت آدمی است. عدم رضايت به وضع موجود رمز پيشرفت و نو به نو شدن انسان است. و درست به همين دليل و نيز دليل مهمتر شرايط زمانی و مکانی که بعضا فرصت و مجال تفکر انسانها را از آنان ميستاند، در کنار تفاوت ذاتی آنان در درک و دريافت حقايق پيرامون، به کليه انسانها اين حق را ميدهد که فکر کنند و به نوعی ديگر بيانديشند. اين نه از حقيقت حقيقت ميکاهد و نه از انسانيت انسان.

غرض از اين مقدمه ذکر اين نکته بود که در انتخابات مجلس هفتم تبليغاتی بر روی وبلاگها(از جمله اين وبلاگ) نقش ميبست که نشان و رسم « آبادگران» بر خود داشت. اکنون نيز تبليغات دکتر معين و آقای کروبی جهت شرکت در انتخابات آتی رياست جمهوری (دوره نهم) در اين وبلاگ مشاهده ميشود. همانطور که واضح به نظر ميرسد تبليغاتی از اين دست، هيچگونه ارتباطی به مواضع فکری نگارنده نداشته و ظاهرا صرفا يک اقدام تبلیغاتی و تجاری از طرف مسوولان سايت پرشين بلاگ است. با احترام به ساحت هرگونه انديشه و نظری اجازه دهيد وابستگی هرگونه تبليغ از اين دست را در اين وبلاگ به نويسنده تکذيب کرده و برای همه دلسوزان اين مرز پر گهر آرزوی موفقيت و سربلندی بکنم.

با تشکر

وجداندار                                                          

 
 

مرتضی

 

.: گفتگو با خدا :.

جمعه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 
 

خواب ديدم

در خواب با خدا گفتگويی داشتم

 

خدا گفت:

پس ميخواهی با من گفتگو کنی؟

گفتم اگر وقت داشته باشين.

خدا استقبال کرد

و فرمود: من هميشه وقت دارم

چه سوالاتی در ذهن داری که ميخواهی از من بپرسی؟

پرسيدم: چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب ميکند؟

 

خدا پاسخ داد...

اينکه آنها در بودن در دوران کودکی ملول ميشوند.

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را ميخورند.

اينکه سلامتشان را صرف بدست آوردن پول ميکنند.

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی ميکنند.

اينکه با نگرانی نسبت به آينده

زمان حالشان فراموش ميشود.

آنچنان که ديگر نه در آينده زندگی ميکنند و نه در حال

و چنان زندگی ميکنند که گويی هرگز نخواهند مرد

و چنان ميميرند که گويی هرگز زنده نبوده اند.

 

با توجه به الطاف خداوند مدتی ساکت ماندم!

 

بعد پرسيدم...

به عنوان خالق انسانها ميخواهيد آنها چه درسهايی از زندگی بياموزند؟

خداوند پاسخ داد:

ياد بگيرند که نميتوان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد

اما ميتوان محبوب ديگران شد.

ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند.

ياد بگيرند که ثروتمند کسی نيست که دارايی بيشتری دارد،

بلکه کسی است که نياز کمتری دارد.

ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه ميتوانيم زخمی عميق در دل کسانی که دوستشان

داريم ايجاد کنيم و سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد.

با بخشيدن ، بخشش ياد بگيرند.

ياد بگيرند کسانی هستند که آنها را عميقا دوست دارند،

اما بلد نيستند احساسشان را ابراز کنند يا نشان دهند.

ياد بگيرند که ميشود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند و آنرا متفاوت ببينند.

ياد بگيرند که هميشه کافی نيست که ديگران آنها را ببخشند،

بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند،

بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند و هم پيشقدم باشند در بخشيدن ديگران.

 

و ياد بگيرند که من هميشه هستم!

هميشه...

رينا استريکلند    ترجمه محب خسروی  با تشکر از دوست خوبم وحيد

 

 

 
 

مرتضی

 

.: نوروز :.

جمعه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٤

 
 

« چراغ نوروز را برداريم و مرزهای سرزمين مان را

پيدا کنيم. هرجا نوروز هست٬ ايران همانجاست؛

هرجا ايران است٬ نوروز در آغاز بهار با همه شکوه

و عظمتش خيمه و خرگاه برپا ميکند. هنوز که هنوز

 است قلب مردم همه اين سرزمينها از آمويه تا شمال

 سوريه و آنچه ميان اينهاست٬ از دوشنبه و کابل و هرات

 و قندهار و تاشکند و سمرقند و بخارا و تهران و اصفهان

 و گنجه و باکو و نخجوان و دياربکر و اهواز و سليمانيه و

 کرکوک و ... با آغاز جشنهای شکوهمند بهار طپشی

 يگانه دارد.»

 

 

                                                                                              ايرج وامقی

 
 

مرتضی

 

.: ديروز من :.

پنجشنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٤

 
 

  نه روز بود و نه شب    

در دهانه غار ثانیه ها

 اژدهای هفت سری نعره میکشید

من با ذغال

خورشبد را رسم می کردم

و دستی با پر طاووس

حکم تبعید مرا می نوشت...

رازیانه ها

پشت پرچین ناگستردگی

می پوسیدند

و گربه های تاریک

در جشن سوگ گنجشگکان تکامل

می رقصیدند...

عطر بلوغ

 در آینه گل نکرد

درناهای نقره ای شفاف

از ییلاق خواب می کوچیدند...

کسی گهواره آفتاب را

 در من تکان نداد

و کاشفی

از پل رویایم عبور نکرد...

نه روز بود و

نه شب

و در من

یک تب ناشناخته

حکومت میکرد

و من – با ذغال – خورشید را

رسم می کردم...

 
 

مرتضی

 

.: انسان رويا و واقعيت :.

سه‌شنبه ۳ شهریور ،۱۳۸۳

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تصوير مورد بحث اين بار، عكسي است از بازي با نشاط چند كودك فرانسوي در محله پانيه مارسي. مفهوم قابل اعتنا در اين تصوير " محصوريت " آن است. به نسبت عرض كف و ارتفاع ديواره بدنه اين معبر دقت كنيد. ضمن القا حس ناخوشايندي از بي انتهايي ، تابش نور بيدريغ آفتاب را هم تحت الشعاع قرار داده است. فشار سنگين ديواره هاي ستبر اين گذر بر معدود انسانهاي حاضر در تصوير ديده ميشود. اما آنچه در اين تصوير باز هم متناقض مينمايد، شور و حال كودكان رنگين پوست در دل اين فضاي تاريك و در كنار پنجره هاي بسته است . شور و حالي كه تنها به مدد حضور يك توپ فوتبال به دست آمده است. جادوي بي بديل عصر ما . پرواز اين كودك رنگين پوست در دل مهد دموكراسي دنيا ، چونان نيايشي به درگاه قديسه معبد كوم پوستل و يا نوتردام است. بعضي از نظريه پردازان ، فوتبال را در قامت يك ايدئولژي ميبينند. از آنجا كه در چارچوب نظريات ماركس ، فوتبال داراي ايدئولوگ ، طرفدار متعصب ، پرچم و شعار مشترك است كه در نقطه رو به بينهايت آن شروع به تزريق ترشحات تخديركننده در دل توده هاي اجتماعي به تنگ آمده ميكند. از اين ديدگاه كنج كوچك خانه – آنجا كه معمولا براي نيايش انتخاب ميگردد.- به مجالي نه در مقايسه كه در ارتباط با كليساها ، كنيسه ها و مساجد با شكوه تبديل ميگردد. به اين كوچه بنگريد . آيا اثري از يك ورزشگاه با شكوه را ميبينيد؟ مسلما خير. ولي جادوي تخديري آن را به وضوح مشاهده ميكنيد. واقعيت اين است كه آنچه در جلوي دوربين ها و در پناه زرق و برق مسابقات ورزشي رخ ميدهد ، همه حقيقت نيست. آنچه كه در واقع اتفاق مي افتد مجموعه اي از وقايع و اتفاقات بهم پيوسته است كه ما همواره جنبه رؤياگونه آن را مي بينيم. پرچم دوستي ، سرود اتحاد ، سوگند برادري و ... . اما در كنار اينها اتفاقاتي نظير دوپينگها و تباني ها نيز اتفاق مي افتد. از اين وقايع داخلي كه بگذريم ، كشورهايي كه برگزار كننده و يا برنده اول رقابتهاي ورزشي معتبر ميشوند ، عموما دچار چنان معضلات بزرگي هستند كه تنها يك " افيون توده ها " ميتواند به فرياد زندگي روز به روز دولتهاي ضعيف اما توتاليتر اين كشورها برسد. مردم برزيل را بنگريد. آنها مفتخرند كه قهرمان فوتبال جهانند ، و اين كمك ميكند كه فراموش كنند گرسنه اند. فراموش كنند هر كودك برزيلي در لحظه تولد بيش از 550 دلار بدهكار است. فراموش كنند هنوز در سايه پوپوليسم ساده انگارانه دولتها ، صداي نفس خونتاهاي معروف آمريكاي لاتين پشت سرشان است. پرتغال ميزبان بازيهاي جام ملتهاي اروپا در سال 2004. با طراحي نشانه اي شبيه قلب ، خود را مركز ضربان حركتهاي نشاط آور معرفي ميكند. در حاليكه دولت اين كشور به رهبري خوزه مانوئل دورائو بارسو نخست وزير كه از حزب سوسيال دموكرات برخاسته و نيز خورخه فرناندو برانكو سامپايو رئيس جمهور، تمام فكر و ذكرشان معطوف به بدهي سه ميليارد و هفتصد ميليون يورويي اين كشور فقير به صندوق جهاني است. هنوز مردم آرژانتين در خلسه آن دو گل معروف ديه گو مارادونا به انگليس در سال 1986 بسر ميبرند. گلهايي كه يكي با پشت سر گذاردن 8 نفر از تيم انگليس به ثمر رسيد و ديگري با دست. دستي كه ديه گو مارادونا آنرا دست خدا خواند. اما آيا جزاير فالكلند كه تحت اشغال انگليسي ها بود به آرژرانتين بازگشت؟ هرگز. در سال 1989 در اوج بحران شوروي كمونيست و در آستانه يازدهمين دوره بازيهاي آسيايي پكن ، دانشجويان چيني در 2 بامداد چهار ژوئن توسط شش تيپ از هفت تيپ ارتش چين محاصره و قتل عام شدند. تيان آن من به معني صلح آسماني است. يونان فاتح جام ملتهاي اروپا در سال 2004 ، ميزبان المپيك نيز هست. اما تنها ميكيس تئودوراكيس موزيسين معروف زوربا و زد هنوز نهيبي به دموكراسي نيم بند اين كشور ميزند و خاطرات دوران آندرآس پاپاندرئو را يادآوري ميكند.

اخيرا پس از ورود ورزش به دنياي سياست و تجارت ، به نظر ميرسد كه اخلاقيات همچون خصيصه ذاتي ورزش است و حتي ميتوان گفت كه ورزش اساسا اخلاقي است . اين نظريه تكيه بر اسطوره هاي شكوهمند ورزشي دارد : اسطوره هايي چون اسطوره جاودانگي ورزش در طول زمان ( ورزش تاريخ ندارد ) ، اسطوره اي كه ورزش را از زمانهاي قديم با طبيعت انسان هماهنگ ميداند ( انسان = حيوان ورزشكار ) و انگاره اي كه ورزش را به نوعي از راه راست منحرف ، انحصاري و ربوده شده مي داند .

اختلاف نظر در زمينه تفاوت ميان ورزش براي ورزش و ورزش به منظور دستيابي به موفقيت و ايده آلي كه به نوعي يك آرزوست ، بيشترين زمينه مباحث ورزشي است.

اما تعريف واقعي ورزش كدام است؟ اگر تعريف ما بر اساس حس مشترك باشد ، اين تعريف هر نوع فعاليتي كه تلاش فيزيكي را طلب كند ، از دور مسابقات دوچرخه سواري دوستانه گرفته تا جام جهاني فوتبال ، شامل ميشود . اين تعريف وسيع ولي بلا استفاده است. تعريفي دقيق تر از ورزش مستلزم آن است كه ما ورزش را رقابتي فيزيكي و رسمي بدانيم كه از لحاظ ساختاري و تاريخي با جامعه صنعتي مرتبط است. در جوامعي كه رقابتهاي ورزشي در درجه اول به منظور تقويت قواي جسماني است ، اما در عين حال رقابتي منظم و تابع مقررات است كه در آن توان و قدرت بدني انسان رده بندي ميشود.

ورزشهاي رقابتي ، آن نوع فعاليتهاي جسماني است كه اولين خصيصه آن تلاشي منظم براي دستيابي  به موفقيت است ، بنا بر اين ميتوان آن را پديده اي اجتماعي دانست. در نتيجه ميتوان گفت كه ورزش هميشه بدين شكل كه ما امروز ميبينيم  نبوده است. پس اين سؤال مطرح است كه ورزش كنوني انتقال دهنده چه ارزشهايي است؟ آيا ميان ارزشهاي اصيل ورزشي و ارزشهايي كه ورزش امروز ارائه ميدهد فاصله اي وجود ندارد؟

كانت معتقد است كه شرط لازم اخلاق ، وجود خداوند است. پي ير دو كوبرتن بنيانگذار دوره جديد بازيهاي المپيك اعتقاد مذهبي را ريشه اخلاقيات ميداند. وي در كتاب همراه با تمامي ورزشكاران ملل ( 1927) اذعان ميدارد: " ما ميخواستيم با احياي مجدد نهادي 2500 ساله اين فرصت را فراهم كنيم كه مذهب را با ورزشي كه نياكان ما طرح ريزي كرده بودند منطبق سازيم. در دنياي امروز كه مملو از امكانات قوي و خطرات فراوان براي سقوط اين ارزشهاست ، المپيك ميتواند پايه گذار نظامي مبتني بر جوانمردي و پاكيهاي اخلاقي و به همان ميزان ، فزاينده نيروي بردباري و قواي جسماني باشد."از نظر وي ورزش بدون شك ، مانند مذهب " با اخلاقيات پيوستگي تنگاتنگي دارد." ورزش مانند مذهب اطمينان ميبخشد و تسلي ميدهد. ورزش در سطح بسيار وسيع ، باني يك دگرگوني عظيم اجتماعي و اخلاقي خواهد بود و قابليت احياي فرهنگي نوين را به همراه خواهد داشت.

ورزش بايد نجات بخش جامعه از عوارضي همچون الكليسم ، فساد ، شرارتها ، بيكاري ، شهوت طليب هاي لجام گسيخته و ... باشد . ورزش بايد با حل قطعي مسئله مبارزه طبقاتي ، به طور كلي متضمن اتحاد ملي و وحدت مقدس باشد.

مكتب فلسفي – مذهبي كوبرتن الهامبخش اكثر متفكران ، روزنامه نگاران ، نويسندگان و تمامي كساني بوده و هست كه به فضيلتهاي درمان بخش ورزش و تعالي روح در تعالي جسم ( عقل سالم در بدن سالم ) اعتقاد دارند. موريس باكت ، تئوريسين حزب كمونيست فرانسه ، در اوج جنگ جهاني در سال 1942 ، اظهار داشت كه فعاليتهاي رقابت آميز جسماني ما را به " خلق ايده آل ديرين بشر از انسانهاي والا ، خوب و شجاع نه تنها در ميدان مسابقه بلكه در بيرون از ميدان " نزديك ميسازد.

12 سال بعد ، در طرف ديگر طيف سياسي فرانسه ، طرفداران دوگل در " مقاله اي در باب اصول " نوشتند كه " جوهر اخلاقي فعاليتهاي ورزشي در بيغرضي نيست ، بلكه در درستكاري است ... درستكاري اصل اساسي ورزش و ضامن صحت ارزشهاي تثبيت شده در ميدانهاي ورزشي است ... درستكاري به دنياي ورزش ، روح انساني ميبخشد. ورزش عامل شكوفايي فرد ، يعني مهمترين عنصر ساختار اجتماعي است و در نتيجه نقشي شايان در پيشبرد جامعه انساني خواهد داشت."

به نظر مي آيد وقتي در مردم در مورد ورزش صحبت به ميان مي آورند ، بيشتر در مورد " بايدها " بحث ميكنند تا " آنچه هست" . ورزش هميشه در معرض خطر بوده است . همزمان با پيدايش ورزش ، اولين عارضه هاي بيماري و اولين نداهاي استمداد براي درمان آن نيز پديدار گشته است . در سال 1902 كوبرتن بي اخلاقي را در نمايشهاي پر هياهو محكوم كرد و اظهار داشت كه تنها جوي بيغرضانه جوانمردانه ميتواند شكوفايي ورزش را در پي داشته باشد. عناصري از قبيل پول ، خشونت ، تقلب ، سياست زدگي و دوپينگ آرام آرام نقش نهادي ورزش را به تحليل خواهد برد. اما طرفداران واقعي ورزش پيوسته تقاضا دارند كه " به اين وضعيت مفتضحانه بايد پايان داد تا از روح والاي اخلاقي ورزش دفاع شود. " شايد در اينجا طرح اين سؤال مناسب باشد : آيا اساسا اخلاقيات ورزشي واقعا وجود دارد؟

از ديدگاه اخلاقي ، قضاوت درباره يك عمل صرفا بر اساس مؤثر بودن آن ، غير ممكن است . پس چگونه ميتوان از وجود اخلاق در ورزش رقابتي سخن به ميان آورد؟

در اين نوع ورزش ، ورزشكار در هر سطحي كه باشد ، تنها به منظور دستيابي به يك هدف مشخص يعني پيروزي تعليم ميبيند. پيروزي بر تيم حريف ، پيروزي بر خودي ، بر آب و هوا ، پيروزي براي وطن . توهم بزرگ ورزش نيز با همين خصيصه خود را نشان ميدهد : يعني تصور قدرت محض يا طلب همه توان بدن ورزشكار. با اين حال ورزش رقابتي مالكيت ورزشكار را بر بدن خويش از او سلب ميكند و جسمش را خيلي زود ( مسئله فشار تمرينات فشرده در سنين نوجواني ناديده گرفته ميشود.) به جزئي از نظام ، به جسمي ماشيني ( موضوع مطالعه براي رسيدن به بيشترين كارآيي ) مبدل ميكند كه با آزار به خود ( مازوخيسم ) و ماجراجوييهاي خطرناك به خود لطمه ميزند ، جسمي كه تحت سلطه ديگري است ، رژيمهاي سخت را تحمل ميكند و از خود بيگانه و كالايي ميشود. در اين مسابقه جنون آميز براي رسيدن به موفقيت ، ورزشكار به وسيله دست اين و آن مبدل شده است ، دست به هركاري ميزند تا پرچم كشور ، منطقه ، شهر يا روستايش به اهتزاز در آيد.

در ورزش رقابتي اخلاق حاكم  اخلاقي است مبتني بر تلاش ، فداكاري ، خشونت و شدت عمل ، چه به صورت مستقيم و يا به شكل نمادين. در اين نظام ورزش ، ورزشكاران ، خواه قهرمان ميدان باشند يا اعضاي ساده يك باشگاه ورزشي ، با جسم خود نوعي رابطه " عشق و نفرت " برقرار ميكنند. بايد تا آخرين حد نيروي خود پيش بروند تا بتوانند شديدترين لذتها را در اوج شديدترين دردها بشناسند ، اين ، رياضت در لذت ، است اما به نوعي يك تعليم اخلاقي نيز هست . زيرا ميتواند ارزشهايي را كه عناصر اصلي جامعه ما به شمار ميروند مانند نخبه گرايي ، انقياد ، فرمانبرداري يا محروميت به جامعه تحميل كند.

صحبت از وجود اخلاقيات در ورزش رقابتي ، همان بيان اعتقاد به پاكي اصيل و آ رماني ورزش است كه به وسيله جامعه و استفاده نابجا از آن تباه شده است. فراموش نكنيم كه ورزش ، بارها شريك جرم بسياري از موارد سؤ استفاده از حقوق بشر بوده است. در سال 1936 جنبش ورزشي با حمايت دواير سياسي و مطبوعات با اطمينان خاطر يازدهمين بازيهاي المپيك را در برلين برگزار كرد.  در سال 1956 ، درست در لحظاتي كه تانكهاي شوروي در حال " برقراري صلح!! " در مجارستان بودند ، بازيهاي ملبورن گشايش يافت . دوازده سال بعد در مكزيكو ، شعله بازيهاي المپيك تنها چند روز پس از تهاجم دسته جات پيمان ورشو در چكسلواكي برافروخته شد ، در حالي كه تنها چند ساعت از سركوب تظاهرات دانشجويي و كارگري كه در ميدان " سه فرهنگ " 40 كشته بر جاي گذاشت ، ميگذشت. در سال 1978 بازيهاي جام جهاني فوتبال در آرژانتين جايي كه هزاران تن از مردم كشته و ناپديد ميشدند تنها در چند متري محل شكنجه مردم برگزار گرديد. آيا ميتوان پذيرفت كه يك مسابقه ورزشي بزرگ در كشوري برگزار شود كه حقوق بشر با چنين ابعاد وسيعي منظما نقض ميشود . اين سؤال دوباره در سال 1980 در مورد تحريم بازيهاي مسكو مطرح گرديد. اما جامعه ورزشكاران و بازيكنان و روزنامه نگاران و سازماندهان ورزشي با تكيه بر خط دفاعي محكم ولي به شكل غير قابل قبولي پاسخ ميدهند كه ورزش را نبايد در سياست دخالت داد.

فهرست طولاني اين حوادث ، از بازيهاي برلين گرفته تا المپيك مسكو و از آنجا تا امروز ، تصويري پست از آرمان المپيك و روحيه اخلاقي والاي ورزشي ارائه ميدهد. ورزش تا جايي كه چيزي را مورد سؤال قرار ندهد براي حكومتها همچون فرزندي گرامي است. ورزش دنياي عجايب است . تلاشي است براي رسيدن به خودكامگي ، نه حقيقت . استندال در نوشته خود در مورد ارزشهاي اخلاقي در نظريات علمي در خصوص علاقه مفرط خود به رياضيات ميگويد : " رياضيات جايي است كه ريا در آن غير ممكن است". اگر همچون مارسل موس به " ايمان ضروري براي جامعه " اعتقاد داشته باشيم ، بايد بپذيريم كه ورزشكاران و تماشاگران به نوعي به اغفال خودشان تن ميدهند و در نوعي از تزوير و ريا شركت ميكنند.

حقيقت زندگي در انتهاي همين تصوير آنجا كه آن پيرمرد و پيرزن قدم ميزنند در حال گذر است. اما اينجا در نزديكي قاب ، اين كودك با نشاط در جستجوي نماد بازي و در پيشگاه معبد زمان به جاي توپ ، قرص خورشيد را به ميان انگشتان خويش است. اين جادوي اسرار آميز ورزش در خلسه تخديري لحظات بازي است. 

 

 

 

 

 

 

 
 

مرتضی

.: خانه .:. آرشیو .:. پست الکترونیک :.